![]() |
![]() |
|
| I heard your voice through a photograph.I thought it up it brought up the past |
|
می خواستم پست جدیدو زودتر بذارم ، ولی پریشب که اومدم کانکت بشم ، دیدم به به! تلفن قطعه...داستان ما با مخابرات، سر دراز داره... قبضی به دست ما نمی رسه و تلفن مرتب یه طرفه میشه ، به مخابراتم که زنگ می زنی، دوست عزیزی که آدم بی اعصابی هم به نظر میاد ، از پشت خط میگه : حتما قبضره اشاندن میان حیاط ، باد برده!(Hatman Ghabzere Eshandan Miane Heiat Bad Borde) ... وقتیم که حضوری مراجعه می کنی ، به عنوان ارباب رجوع چنان تکریمت می کنن که تا مدتی تکریمگاهت درد می کنه...
تو راه برگشت از گولاق کسن ، دوباره از کنار کارگاه آجرپزی ، رد شدیم و من که خیلی دوست داشتم از آجرپزی عکاسی کنم به دوست آفتاب گردون پرستمون، دشت آفتابگردونیو که اونور جاده بود ، نشون دادمو گفتم: بیا اینم آفتابگردون! بریم عکاسی! و بدون اینکه به آفتابگردونا نگاهی بکنم ،رفتم سراغ خانواده ای که اونجا کار می کردن.
این پاهای نحیف پدر خانوادست که می گفت ،از صبح تا شب ، توی رطوبت و سایه، برای کارگاه "ارباب" بیل می زنه. کلمه اربابو آخرین بار ،تو کتابای برده داری (مثل کلبه عمو توم) دیده بودم...
پدر تنها نبود، بچه های قد و نیم قدشم، پا به پاش کار می کردن، با پای برهنه و صورتهای رنگ پریده... شیطون بودن و خجالتی، یکیشون که کمی بزرگتر بود ، از اینکه ازش تو اون وضع ، عکس بگیریم ناراحت بود و پیش پدرش گلایه می کرد، غروب روزای اول ماه رمضون...زیاد طولش ندادیم، فضا تلخ و سنگین بود، سریع سوار ماشین شدیم و راهی خونه.
فضای ماشینو سکوت معنی داری گرفته بود ،شایدم فحشای زیر لب که چرا سرنوشت این بچه ها باید این باشه...
دم غروب رسیدیم به یه دشت آفتابگردون دیگه! و این بار همه با هم عکاسی کردیم ( می دونم الان همه به آفتابگردون آلرژی پیدا کردین) روز بعدشم به تفریحات سالم! و هر و کر گذشت و از اونجا که به بچه ها قول داده بودم ببرمشون خالد نبی، سهرابو مجبور کردم یه جیپ جور کنه و باز را افتادیم....
داشتم به حامد و فرزاد توضیح می دادم که :<<خالد نبی اسم یه پیامبر باستانیه که کمی قبل از حضرت محمد زندگی می کرده و مقبره اش ، یه جای خیلی دور ،خیلی بکر و خیلی افسانه ایه، یه دشت شگفت انگیز وسط جایی که در دوران باستان ، دریا بوده. راه صعب العبور و خاکیه ، ولی محلیا معتقدند که خالد نبی زواری که به منطقه میانو محافظت می کنه.>> که یه دفعه صدای تلق تولوق چرخ جیپ، بلند شد... اومدیم پایین و دیدیم ۴ تا پیچ چرخ عقب جیپ ، باز شده و اگه به جاده خاکی رسیده بودیمو صدارو نمی شنیدیم، الان بجای پست جدید ، باید اعلامیه مونو می خوندین . ( اینم از کرامات خالد نبی، باز بگین من خرافاتیم).
اونجا بعد از چند ساعت جاده خاکی و دوری از هر بنی بشری ،چنتا پسر ترکمنو دیدیم. یکیشون که اسمش ایمان بود باهامون همراه شد. آروم و کم حرف بود عین قلمرو خالد نبی... تا ساعت ۹ شب اونجا بودیم. غروب آفتاب تابستون و دشت وحشی و مجسمه های اساطیری و سکوت....سکوت و هوایی که نه گرم بود و نه سرد...سکوت .... کیلومترها دور از همه آدما....کیلومترها دورتر از دکلهای ایرانسل و همراه اول.
باز هم مجالی شد که فکر کنم. به همه چی ، حتی به اینجا که مدتها بود ولش کرده بودم...
اینم عکس ضد نوریه از فرزاد برای شما، که یه تصویر ذهنی از همسفر ما که زیاد ، ازش یاد کردم، داشته باشین. مطالب حامد و عکساشو از سفر مشترکمون اینجا و اینجا ببینین. در آخر یک خبر بد: از این به بعد از تایید نظرات دوستانی که بصورت گمنام نظر میذارن و برام ناشناسن معذورم... (این پست حاوی ۹ عکس است)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 2:6 توسط نیما دیماری |
|
|
چند وقتی بود که خیلی دلم می خواست روی لینک "پست مطلب جدید" ،توی کنترل پنل وبلاگم ،کلیک کنم...از اون بیشتر روی لینک " حذف وبلاگ" ... یا حداقل روی این لینک....
و اما روزای من ،تو این مدت، مثل خیلیای دیگه بود.تصمیم گرفتم برای نجات از این زندگی بی سامان، شروع کنم واسه دکترا بخونم. تمام کتابا و جزوه هامو کشیدم بیرون و ریختم کف اتاقم... اما وقتی یه آدمی که خیلی برات احترام برانگیزه ،ازت دعوت بکار کنه... در عین بی حوصلگی و رخوت، مسوولیت تیم عکاسی بیست و سومین جشنواره بین المللی فیلم کودک همدانو قبول کردم و با تیمی از بهترین دوستام که از بهترینهای عکاسی همدان بودن + سهراب، کارو شروع کردیم. اما کار سنگین ( روزی ۱۸ ساعت به طور متوسط) هم باعث نشد افکارم آزاد بشن و بتونم بنویسم. در مورد جشنواره، وبلاگ حامد و حسین رو بخونین که مفصل نوشتن و زحمت منو کم کردن. و عکسهای جشنواره رو هم اینجا ببینین.
بعد از جشنواره، پدر و مادر محترم رفتن سفر و منو یه هفته با افکارم تنها گذاشتن. بعد از ۴۰ روز کار ،این بهترین هدیه بود برام. باتری موبایلو در آوردم و یک هفته تمام ،از صبح رو تختم ولو شدم و آرشیو موسیقی راک دهه نودم رو با صدای بلند، با هدفون گوش کردم و باز فکر کردم....شب با صدای سوت ممتد توی مغزم خوابیدم و باز فردا روز از نو و روزی از نو....و باز فکر کردم.... بعد از برگشت اهل بیت، نوبت من بود که به یه سفر بی حوصله، پیش سهراب به استان گلستان برم. برای اینکه سفرم ،کمتر بی حوصله باشه ،حامدو هم دنبال خودم کشوندم و در بین راه ،فرزاد هم به ما پیوست تا دودمان سهرابو به باد بدیم....
از اتفاقاتی که اونجا افتاد ، نپرسین که گفتنی نیست. از صبح تا شب گفتیم و خندیدم و با حامد حسرت خوردیم که چه مردمان ریلکس و آزاد و خونگرم و شادی داره استان گلستان (درست مثل همدان) و چه محیط فوق العاده ای برای عکاسی... عکاسی در روز اولو بخاطر بارون از دست دادیم (البته من برای اولین بار بعد از مدتها به نیت تفریح، سفر کردم نه عکاسی ) و روز دوم معین هم به ما اضافه شد تا برای عکاسی از دشت آفتابگردان، راهی مراوه تپه بشیم.
سر راه به یکی از بازارچه های فروش لباس ترکمنی رسیدیم برای عکاسی توقف کوتاهی کردیم و ( بعد از اینکه هرکدوم از دوستان، چهره یارشو تو روسریهای رنگ و وارنگ ترکمنی مجسم کرد ) مدت طولانی تری برای خرید روسری!
عکاسی از کردها و ترکمنهارو خیلی دوست دارم. هردو اقوامی رمز آلود و افسانه ای هستن. چهار ساعت رانندگی کردیم ولی همه آفتابگردونا خشک شده بودن.از این خانواده ترکمن آدرس گرفتیم و به سمت معدن آفتابگردونا ، یعنی مراوه تپه ، راه افتادیم. خدارو شکر ،خبری از آفتابگردون نبود و من که نه لنز واید داشتم و نه حس عکاسی از طبیعت ، گیر دادم که تو یکی از روستاها برای عکاسی وایسیم. برخلاف اسم روستا (روستای گولاق کسن ،که به ترکمنی میشه روستای گوش بر ها! ) مردمش خیلی مهربون و با عکاسا راحت بودن و البته بقیه مردم، از مشکلات می نالیدن و از اینکه با قطع برق در ماه رمضون مجبورشون کرده بودن که کوچ اجباری کنن، خیلی ناراحت بودن... نمی خواستن روستای آبا و اجدادیشونو ترک کنن و به شهرک برن...
از اونجا که من عادت دارم قبل از عکاسی با مردم صحبت کنم ( و بعضیا دوست دارن زود عکس بگیرن و برن) نتونستم زیاد عکاسی کنم و بخاطر سیخ زدن مداوم دوست آفتابگردان پرستمان ،مجبور شدیم روستا را برای رسیدن به دشت آفتابگردان سریع ترک کنیم.... البته این پرتره ای که در آخرین لحظه گرفتم، اندازه کل سفرم واسم می ارزه...
از اونجایی که این پست داره زیادی طولانی میشه ، در دو قسمت می نویسمش....لطفا به ادامه داستان در پست بعدی توجه فرمایید!) این پست ۷ عکس دارد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 0:18 توسط نیما دیماری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نیما دیماری
متولد 1358 ارومیه. فارغ التحصیل کارشناسی ارشد معماری عکاس مستند |
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|